Sunday, September 30, 2007

به کجا چنین شتابان ؟





به کجا چنین شتابان


مسافری نگران در اتوبوس نشسته و بیمناک از اینکه به موقع در محل مورد نظر نتواند پیاده شود، سر هر ایستگاه میپرسید که این چه ایستگاهی بود ....تا اینکه دیگر مسافری از او میخواهد که آرام باشد و جای نگرانی وجود ندارد چون در هر ایستگاه راننده به اطلاع همه میرساند که این کدامین آنهاست و باز خاطر نشان میسازد که اگر هنوز نگران هستید من میتوانم از راننده بخواهم اختصاصا در نظر داشته باشد که شما کجا میخواهید پیاده شوید و در زمان لازم شما را صدا بزند. حالا بگویید ایستگاه مورد نظر شما کجاست؟ مسافر میگوید: من میخواهم ترمینال پیاده شوم
سوال اینجاست که اگر قراراست ترمینال که مقصد نهایی این اتوبوس است پیاده شوی پس دیگر اینهمه نگرانی از برای چیست؟و این قصه همه ماست که با اینکه میدانیم چرخ هستی ما را به جایی که باید برسیم خواهد رساند ، لیکن نمیتوانیم آسوده خود را به دست این جریان رود خانه بسپاریم و از این لحظه ای که هستی بما هدیه کرده لذت ببریم. تا به حال در لحظه بودن را تجربه کرده اید؟ لحظه ای که توجه خود را از همه محرکهای محیطی رنگارنگی که بدور خود چیده ایم ، برمیگیریم و به همین دقایق فعلی که در حال گذر است معطوف میشویم لذتی خاص را تجربه میکنیم که یاد آور مفهوم بودن و اتصال با نظام هستی است. زمان حال و اکنون همواره در خود آرامش دارد و همه نگرانی ها یا متعلق به گذشته ای است که در آن کارهایی را میبایسته انجام دهیم و نداده ایم و یا دل آشوبی از آینده ای است که نمیدانیم سر راه اهداف وآمال ما چه قرار خواهد داد. گذشته و آینده هر دو استرس آورند برای بسیاری گذشته در نگذشته ! و بسیاری نیز از نامعلومی آینده هراسناکند. تنها حال است که تهی از رنج است ، حال رنج را نمیشناسد چرا که آنقدر کوتاه است که حجم رنج را نمیتواند در خود جا دهد. چنانچه در لحظه باشیم پیام هستی به ما این است
به کجا چنین شتابان؟ ! زندگی مسابقه نیست که باید در آن به جایی رسید دیگرانی که کورکورانه در این مسابقه به زور شرکت داده شده اند نمیدانند برای چه دارند میدوند وچه مدالی قرار است درچه زمانی به آنها داده شود فقط اینرا میدانند که باید بدوند و از دیگران جلوتر زنند ، لجظه که شهامت بیرون آمدن از این مسابقه را داشته باشیم در لحظه بودن را تجربه کرده ایم . پس لمس کن بو کن نگاه کن و بشنو زندگی را ، لحظه ها را دریاب که انگار که نیستی چو هستی خوش باش